Coffin
تبليغاتX
Coffin

اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد
دلم هواتو کرده که نگو !

+ تاريخ جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 1:57 AM نويسنده saeedeh |

اشتیاقِ عجیبی دارم به وا دادن، میلِ عجیبی دارم این‌بار، به تسلیمِ شرایط شدن. عجیب و بی‌سابقه. 
کاش این آدم‌های توی سرم نیم‌ساعتی ساکت شوند لااقل.
  دارم ادای آدم‌های بی‌اعتنا را درمی‌آورم. ادای آدم‌هایی که منتظر هیچ‌چیز نیستند و سرشان به کار خودشان گرم است. ادای آدم‌های خون‌سرد: اگر شد که هیچ، نشد هم خیالی نیست. دروغ چرا. ته دلم اما قرص است که می‌شود. یک خیالِ خوشِ مدام، که وقتش که برسد، می‌شود. دروغ چرا، شما که غریبه نیستی، ته دلم قرص است که این‌جوری بی‌اعتنا، که این‌جوری خون‌سرد. وگرنه که اگر شد ایام به کام است و عیش مدام و اگر نشد، اگر نشود شما حساب کن همان جهنمی که وعده‌مان داده‌اند.

+ تاريخ چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 2:26 PM نويسنده saeedeh |

اگر فکر می‌کنی برای رنج بردن به وجود آمده‌ای... اگر فکر می‌کنی خوش‌بختی همان حماقت است و همه‌یِ حرف‌های ِ آشنا و تکراریِ این روزها...قبول!
ولی اگر یک ذره ادعایت می‌شود چیزی به اسم شعور درون‌ات هست، سعی کن آن لحظه‌هایی را که دنیا به تو می‌دهد و می‌توانی از زندگی لذت ببری را با این فکرها خراب نکنی... به گُه نکشی.
همیشه که نباید به فکر آخرِ داستان بود...خودت می‌گفتی آخر همه‌یِ داستان‌هایِ خوب، غم انگیز است.

درخواست ِ کمک، کار ِ اشتباهی‌ست...

باید کسی را داشته باشی که بدون این‌که لازم باشد مستقیم از او بخواهی، به سراغ‌ات بیاید، حتی با این حرف ِ تو که "بیخیال، که خودم یه کاریش می‌کنم"، کوتاه نیاید... همین بودن‌اش کافی‌ست...

تو باید یک "رفیق" داشته باشی... در غیر این صورت حق‌ات است که بدون ِ کمک بمانی تا بمیری.

تمام این مدت که بهونه میگرفتم میخاستم که بمونی که ساده رد نشی از اشکام، از بغض هام،از صدای گرفتم،از چشای قرمزم، از دلتنگیام.. حالا که رد شدی اونم به اون سادگی ،سختمه... حالم ولی این روزها به طرز فوق العاده ای خوبه.. ارومه...ارومم که حرفامو زدم _هر چند که گوشت بدهکارش نیست_ ارومم که تو هستی هرچند دووور...

+ تاريخ سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 1:33 PM نويسنده saeedeh |

نه می خندم !
نه می گریم !
نه نگاه میکنم !
و نه می کِشَم !
فقط برای فرار از این ثانیه های لعنتی می خوابم !
ترسم از این است که باز بگویم اشتباه کرده ام !
ترسم از این است تو را هم روزی با دیگری، بدتری و شاید بهتری ببنیم !
و شاید اصلا هم نبینم و دق کنم !

+ تاريخ پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 7:52 PM نويسنده saeedeh |

فکر میکنم " باید تمام کنم. باید این روزهای یک شکل ِ یک جور را از جایی تمام کنم."

فکر میکنم " همیشه پایان ِ یک چیز، شروع ِ چیز دیگری ست."

فکر میکنم " شنبه بهانه ی خوبی ست برای شروع. حالا که بهانه هست باید شروع کنم"

فکر میکنم " شروع نشانه میخواهد. باید کاری کنم. کاری که تغییر درَش باشد. کاری مثل ..."

 

،

دلم میخواهد کاری کنم... کاری بزرگ...

اگر این حس انتقام لعنتی نباشه و دست از سر اعصابم برداره، شاید بشه کاری کرد!!!

هزار راهو میبینم و نشستم و فکر میکنم.. امروز تمام مدت تنهایی فکر میکردم.. به همه ی این سال ها!!! فکرم مثل همیشه راه به هیچ جا نمیبره.. دوباره میرم سراغ desperate house wives & how I met ur mother یه جورایی با ادماش خو گرفتم...

دفترمو میارم ذهنم خالیه.. روش مینویسم زندگی برای من شبیه روزیست که از نیمه گذشته... دوباره یاداوریش اوار میشه رو سرم.. چقدرر دلم تنهایی میخواست و تو این تنهایی یه گریز به روزای شلوغ.. تنها بودم.. تمام این مدت.. میشستم رو تخت.. لپ تاپ و باز میکردم  و ساعت ها باهاش سرگرم میشدم... دلم ولی اون تنهایی رو هم نمیخاست.. حس تنهاییش غلیظ بود.. مطمعن بودم که کسی نیست..یعنی اگر بخام هم نیست.. بعد نگاه میکردم به ادمای اطرافم.. به خوشبختی ها و دل بستگی هاشون... به امیدشون به اینده ای که داره میاد و بعد به خودم و ...هیچکدوم ازینارو نمیدیدم .. اینا خیلی اذیتم میکرد و میکنه!!


بی فایده است !

نه من از پشت این لبخند ، دنیا را زلال تر می بینم ،

و نه تو آنقدر نزدیکی که تاریِ دنیا را از یادم ببری ..

 

قول و قرارهایمان به کنار !

فقط بگو تکلیف چیست ؟

تکلیفِ این کاسه ی صبری که دارد لبریز می شود ..


+ تاريخ سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 5:40 PM نويسنده saeedeh |

در این شب نت‌ها حرف اول و آخر را می‌زنند ، آنجا که من در خالی اتاق غرق شده‌ام ، آنجا که تویی و و دست‌هات...


به باد می‌دهیم آن هوای خمار را...

                          نت‌ها... بی شک به یاد خواهم آورد این شب را آنجا که فراموشی نعمتی است.


 چشم‌های نه سرخ و نه سیاه... دست‌هات... آنجا که در خالی اتاق تمام من به من برگشت... همان جا! نت‌ها... دست‌هات...


امسال من این‌گونه زاده شدم!

                                     به یادماندنی‌ترین تمام این سال‌ها...


+ تاريخ چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 3:3 PM نويسنده saeedeh |

چشم هام را که می بندم شُرابه های غم سرریز می شوند ، سربازهای پریشانی در سرم رژه می روند و پا می کوبند بر جداره های سست ِ لرزانی که تاب ندارند بیش از این بی طاقتی را ، گفته بودم که باید برگردم به طاقت...

اگر نشد سرگیجه ام را همراه می کنم با خود تا سر ِ شلوغ ترین میدان این شهر که دستم را بگیرد و روانه ام کند تا بلندترین پل عابر پیاده ای که از فرازش نظاره کنم چرخه های آشوب ِ دم به دم را.


چشمم را ببند و دستم را بگیر و هیچ نگو که این کودک ِ نوپا زمین خوردن را یاد نگرفته است هنوز که هنوز است...

چشمم را که بستی و دستم را که گرفتی و تا حوالی ِ نا کجا آبادت که بردیم ، آتش بزن لب هایم را که باز مثل آن بار هوس بوسه ی ناگهانی اش بر سر نزند.


می دانم به سرم که بزند محکم ترین جداره های لرزان هم فرو می ریزند حتا و من می مانم با دست هایی شعله ور که می سوزند اما خاکستر نمی شوند و سر در بازوانت نهاده ، های های دورترین حس های ویرانگی را می گریند...


چشمم را ببند و دستم را بگیر و هیچ نگو...

                                      
                                               هوای نا کجا آبادت به سرم زده...

+ تاريخ یکشنبه 3 مهر1390ساعت 10:44 AM نويسنده saeedeh |

غمگینم. بی دلیل. برخلاف همیشه که دلم میخواست من حرف بزنم و کسی گوش کند، حالا دلم میخواهد کسی حرف بزند و من گوش کنم. کسی حرف بزند و حواسم را پرت کند. حرف بزند و از من بخواهد حرف بزنم. دلم میخواهد با کسی راه بروم. با کسی زیر نور ماه ستاره تماشا کنم. کسی از من بخواهد برایش شعر بخوانم. از من بخواهد با هم بلند بلند شعر بخوانیم. بلند بلند بخندیم. بلند بلند فکر کنیم.

 

دلم میخواهد کسی زیر زبانم برود. کسی بفهمد که دروغ میگویم. دروغ میگویم که بی دلیل غمگینم. دلم میخواهد کسی دست روی دلم بگذارد. کسی از من بخواهد گریه کنم. بلند بلند گریه کنم. دلم میخواهد کسی چشمهام را ببندد و آرام زیر گوشم بگوید، که "طوری نیست"، که "خوب میشود"، که "مطمئن است خوب میشود".

 

دلم میخواهد حس کنم کسی، با همه فرق میکند. با همه .. فرق می کند ..

+ تاريخ دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 2:32 AM نويسنده saeedeh |

به دیوارهای این خواب عمیق چنگ می اندازم و تا بیدار شدن، تا نبودن تو، تا رها کردنت بالا می آیم.

 

یادم نیست. خواب بودم یا بیدار. تو حتی نیامده بودی - نیامده ای هنوز - ، و پای حادثه ای در میان نبود. پای تلاقی، تلفیق، عشق. یادم نیست و از جایی - کجا ؟ - لغزیدم و لیز خوردم و فرو رفتم درونِ چاهِ عمیق "تو". یادم نیست و از جایی آمیخته شدم با "تو". و از جایی کلمات را، کلمات را، آبستن شدم از "تو" !

 

،

 

چنگ می اندازم به دیوارهای این چاه عمیق و تا بیداری، تا نبودنت، تا هیــچ گاه نداشتنت بالا می آیم و بعد از "تو" با شتاب نقطه میگذارم تا تو را نیامده، در همین جایی که ایستاده ام، که ایستاده ای، تمام کنم ..

 

- تنم ، تمااام تنم بوی مانده ی "تو" میدهد. بوی مانده ی کلمات.

+ تاريخ جمعه 31 تیر1390ساعت 6:51 PM نويسنده saeedeh |



ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 12 تیر1390ساعت 0:15 AM نويسنده saeedeh |