اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد اینقد
دلم هواتو کرده که نگو !
اگر فکر میکنی برای رنج بردن به وجود آمدهای... اگر فکر میکنی خوشبختی
همان حماقت است و همهیِ حرفهای ِ آشنا و تکراریِ این روزها...قبول!
ولی
اگر یک ذره ادعایت میشود چیزی به اسم شعور درونات هست، سعی کن آن
لحظههایی را که دنیا به تو میدهد و میتوانی از زندگی لذت ببری را با این
فکرها خراب نکنی... به گُه نکشی.
همیشه که نباید به فکر آخرِ داستان بود...خودت میگفتی آخر همهیِ داستانهایِ خوب، غم انگیز است.
درخواست ِ کمک، کار ِ اشتباهیست...
باید کسی را داشته
باشی که بدون اینکه لازم باشد مستقیم از او بخواهی، به سراغات بیاید، حتی
با این حرف ِ تو که "بیخیال، که خودم یه کاریش میکنم"، کوتاه نیاید...
همین بودناش کافیست...
تو باید یک "رفیق" داشته باشی... در غیر این صورت حقات است که بدون ِ کمک بمانی تا بمیری.
تمام این مدت که بهونه میگرفتم میخاستم که بمونی که ساده رد نشی از اشکام، از بغض هام،از صدای گرفتم،از چشای قرمزم، از دلتنگیام.. حالا که رد شدی اونم به اون سادگی ،سختمه... حالم ولی این روزها به طرز فوق العاده ای خوبه.. ارومه...ارومم که حرفامو زدم _هر چند که گوشت بدهکارش نیست_ ارومم که تو هستی هرچند دووور...
فکر میکنم " باید تمام کنم. باید این روزهای یک شکل ِ یک جور را از جایی تمام کنم."
فکر میکنم " همیشه پایان ِ یک چیز، شروع ِ چیز دیگری ست."
فکر میکنم " شنبه بهانه ی خوبی ست برای شروع. حالا که بهانه هست باید شروع کنم"
فکر میکنم " شروع نشانه میخواهد. باید کاری کنم. کاری که تغییر درَش باشد. کاری مثل ..."
،
دلم میخواهد کاری کنم... کاری بزرگ...
اگر این حس انتقام لعنتی نباشه و دست از سر اعصابم برداره، شاید بشه کاری کرد!!!
هزار راهو میبینم و نشستم و فکر میکنم.. امروز تمام مدت تنهایی فکر میکردم.. به همه ی این سال ها!!! فکرم مثل همیشه راه به هیچ جا نمیبره.. دوباره میرم سراغ desperate house wives & how I met ur mother یه جورایی با ادماش خو گرفتم...
دفترمو میارم ذهنم خالیه.. روش مینویسم زندگی برای من شبیه روزیست که از نیمه گذشته... دوباره یاداوریش اوار میشه رو سرم.. چقدرر دلم تنهایی میخواست و تو این تنهایی یه گریز به روزای شلوغ.. تنها بودم.. تمام این مدت.. میشستم رو تخت.. لپ تاپ و باز میکردم و ساعت ها باهاش سرگرم میشدم... دلم ولی اون تنهایی رو هم نمیخاست.. حس تنهاییش غلیظ بود.. مطمعن بودم که کسی نیست..یعنی اگر بخام هم نیست.. بعد نگاه میکردم به ادمای اطرافم.. به خوشبختی ها و دل بستگی هاشون... به امیدشون به اینده ای که داره میاد و بعد به خودم و ...هیچکدوم ازینارو نمیدیدم .. اینا خیلی اذیتم میکرد و میکنه!!
بی فایده است !
نه من از پشت این لبخند ، دنیا را زلال تر می بینم ،
و نه تو آنقدر نزدیکی که تاریِ دنیا را از یادم ببری ..
قول و قرارهایمان به کنار !
فقط بگو تکلیف چیست ؟
تکلیفِ این کاسه ی صبری که دارد لبریز می شود ..
غمگینم.
بی دلیل. برخلاف همیشه که دلم میخواست من حرف بزنم و کسی گوش کند، حالا
دلم میخواهد کسی حرف بزند و من گوش کنم. کسی حرف بزند و حواسم را پرت کند.
حرف بزند و از من بخواهد حرف بزنم. دلم میخواهد با کسی راه بروم. با کسی
زیر نور ماه ستاره تماشا کنم. کسی از من بخواهد برایش شعر بخوانم. از من
بخواهد با هم بلند بلند شعر بخوانیم. بلند بلند بخندیم. بلند بلند فکر
کنیم.
دلم
میخواهد کسی زیر زبانم برود. کسی بفهمد که دروغ میگویم. دروغ میگویم که بی
دلیل غمگینم. دلم میخواهد کسی دست روی دلم بگذارد. کسی از من بخواهد گریه
کنم. بلند بلند گریه کنم. دلم میخواهد کسی چشمهام را ببندد و آرام زیر گوشم
بگوید، که "طوری نیست"، که "خوب میشود"، که "مطمئن است خوب میشود".
دلم میخواهد حس کنم کسی، با همه فرق میکند. با همه .. فرق می کند ..
به دیوارهای این خواب عمیق چنگ می اندازم و تا بیدار شدن، تا نبودن تو، تا رها کردنت بالا می آیم.
یادم
نیست. خواب بودم یا بیدار. تو حتی نیامده بودی - نیامده ای هنوز - ، و پای
حادثه ای در میان نبود. پای تلاقی، تلفیق، عشق. یادم نیست و از جایی - کجا
؟ - لغزیدم و لیز خوردم و فرو رفتم درونِ چاهِ عمیق "تو". یادم نیست و از جایی آمیخته شدم با "تو". و از جایی کلمات را، کلمات را، آبستن شدم از "تو" !
،
چنگ
می اندازم به دیوارهای این چاه عمیق و تا بیداری، تا نبودنت، تا هیــچ گاه
نداشتنت بالا می آیم و بعد از "تو" با شتاب نقطه میگذارم تا تو را نیامده،
در همین جایی که ایستاده ام، که ایستاده ای، تمام کنم ..
- تنم ، تمااام تنم بوی مانده ی "تو" میدهد. بوی مانده ی کلمات.